هر بیت با ابیات دیگر و هر مصرع با مصرع های دیگر دارای وزن و قافیه و مفهوم است و میشود هر مصرع را بجای مصرع بعدی با مصرعهای دیگرخواند
چشمهای او مرا از خواب شب بیدار کرد ابتدا مستم نمود و انتها هوشیار کرد
برق چشمانش مرا از کار خود بیکار کرد خسته و سرگشته بودم اومرا تیمار کرد
فرقت و دوری زچشمانش مراغمخوارکرد دیدگان او مرا در گفتنم قهار کرد
هجر چشمانش مرا از بودنم بیزار کرد هر ستم دیدم براهش اولین دیدار کرد
در ازل جرم مرا آدم بسی بسیار کرد کو من غمدیده را با جور خود بیمار کرد
هر چه خیر آمد بکارم غمزه دلدار کرد
هر چه بد دیدم دراین ره گنبد دوار کرد
شاهین خدا منتظر است
از جسمت
به تقلای
رهایی شما مینگرد
مثل آزادی یک شاپرک تازه نفس
مثل آزادی یک ناز کبوتر بچه
او چرا مثل خدا مینگرد؟؟؟

بنام نامی بی نام
کاش میدانستم چه می خواهد؟
پلکهایش پایین.. لب او مهمور است
دست بر دست دیگر به چه نیت بسته؟
نیمه اش در آب مدفون شده است
نیمه دیگر چرا از آب بیرون جسته؟
کاش می دانستم که در ذهنش چه می گوید؟
چهره اش خاموش است
گویا که روحش رخت بربسته
هیچ آیا میهراسد از مد این آب زنگ آلود؟؟؟

شهر من شور ندارد دیگر
شهر من شهر ریاست
شهر من نور ندارد دیگر
شهر من نیمه شبش عاشق و معشوق ندارد دیگر
شهر من شهر بزه کاریهاست
شهر من مرد ندارد دیگر
پسران شهرم همه مسموم به زهر افیون
دختران شهرم همه بیمار تر از بیمارند
شهر من نیمه شبش مرده تردد دارد
همه مردم شهرم درگیر
همه مردم شهرم بیکار
شهر من رنگ خجالت دارد
شهر من صبحدمش چهچه مرغ سحری نیست دگر
نغمه مرغ سحر ناله عیاشان است
شهر من جمع خطای بشریست
شهر من بوی فنا سر زده از دیوارش
شهر من زشت ترین شهر خداست
شهر من شهر من نیست دگر شهر جفاست
باز امشب مثل دیشب بود و چشمانم نمی خفتند و من عاجز تر از دیشب به پا بودم
که ناگه در ته ذهنم دو خط شعری تجلی کرد
در تکاپوی دو خط دیگری بودم که آن هم انقریب آمد
آه اگر باران دوباره سر زند جثه ام را زیر آن تر میکنم
روی یک بامی نشینم یحتمل شعرهای حافظ از بر میکنم
بیت بعدی را که میداند چه بود ناگهان از آسمان آمد فرود
قدرت باور ز من دوری گزید از تنم غافل شدم عقلم رمید
آسمان باریدنش آغاز کرد قطره قطره ذره ذره میچکید
برکتش بی هیچ تبعیض و ستم بر تمام شهر یکسان می رسید
اشکهای من بدو پیوند شد بغض من با ناله اش آهنگ شد
که آن هنگام که کم تقلا شدی گرد رخوت و سکون
فرقی نمی شناسد از آنکه روی آینه بنشیند یا لایه ای
به خشت گلین بیافزاید و آن زمان که نخواهی بفهمی
فرقی نمیشناسی از آنکه پیری فرزانه تو را رهنما
شود یا خردی دیوانه و آن هنگام که مشتاق فهمیدن
باشی هم از سخن پیر خردمند بهره آموزی و هم
ژرف سخن خرد نابالغ شوی و از هر دو درسی فرا
گیری و فانوس راه خویش سازی.پس بیهوده پرسه
مزن که تو را هیچ هم نباشد ار نخواهی و ار خواهی
همه هیچ ازآن توست چه بخواهی و چه نخواهی
راهی جز خواستن نخواهی خواست که این خواستگاه
پروردگار توست و تو خود پروردگار خودی چه
بدانی و چه ندانی پروردگار تو خود توست که در
خشت گلین تن محفوظش کرده ای و بیخبر ازآنچه
هست به جستجوی نیستی همت گمارده ای تا بلکه
باشد اما آنجا نخواهد بود چه بخواهی و چه
نخواهی پس بدان که دو راه داری که هر دو یک
راهند اول این است که خود بشناسی و دوم
خدای خود اولی که براوردی دومی براورده است و
تو را راهی جز این یک دو راه نیست پس هرزه
مباش که رد عبور تو از سرآغاز در تاریخ
نمایانگر است تا حالا چه بدانی و چه ندانی و اگر
بدانی و چاره ای اندیشی رستی اگر بدانی و نیاندیشی
همان خرد دیوانه ای و اگر ندانی و نیاندیشی همچنان
نظاره گر مردن و زنده شدنت در تاریخ خواهی بود
چه ببینی و چه نبینی
با صدای
چک چک اشک سما
قصد رفتن
به تجلی حقیقت برسد؟
سفری بی رجعت
سفری بی پایان
رسته از
حالت چسبندگی قوم زمین
فارغ از ترس و امید
شک ویقین
تا سر ملک برین
میشود آیا مرا نام نباشد دیگر
بری از کالبد و پیکر خویش
غافل از خرقه و دین و تشویش
شود آیا به سراپرده ی ملک ابدی گام نهاد؟
کاش میشد دست کم خوابش دید
بنام رستاخیز لحظه
هر ثانیه
عیدیست که جهان میطپد از نوغفلت ما
این است*اکنون اینجاییم*
غافلیم از حالا فارغیم از اینکغرق فردا شده ایم
یا به دیروز
که مرد مســـــــتمر مینگریمهر لحظه یکی پله ی
ایوان بلند است و ما :رسته از
الانیمبه هیاهوی رسیدن به خدا
بیماریمگنج
حاضر شده است آه اینک اینجاستگنج جو
این لحظه لابه لای فرداستیا ته کوچه دیروز:
به حبس ابدی محکوم است
.گه به نجوای خفیف گه به فریاد بلند ذکر نامش جاریست
و من او را خواندم و همی میدانم که خبر نیست ازو
مثل شبهای دگر اثرش پیدا نیست
و من او را خواندم
گه به نجوای بلند گه به فریاد خفیف
ناگهان رعد نواخت سیل جسمم را برد طوفان بر من تاخت
جای پایش پیداست رد جایش اینجاست
و منش هیچ ندیدم هرگـــــــــــــز
و صدایش آمد
با من خرد بگفت:حالیا جامه دران باید کرد
و صدایش می گفت کیــــــــــن نوا از خود توست
بغض اشکم ترکیــــــــــــد حرفهایش می گفت ::::::::: چشم من دیده توست
حــــــــــــــــرف من با نوسان لب تو میگوید
خود شنیدم که زبانم میگفت: حالیا جامه دران باید کرد
بر وصل خیره مشو که :
اصل از میان گریخت
ذهنشان افسرده
ذوقشان پژمرده
فاش می گویند: زندگی عرصه گسترده عیاشیهاست
معده هاشان...
همه انباشته از لاشه بی جان شده احشام است
قصه می دانند لیلی و مجنون را
خواب می پندارند خسرو و شیرین را
مردمانی همه همتای ریا
سهل می پندارند پاکی بودا را
اندرون ذهنشان واژه کذب سیاست پیداست
آه تنم می لرزد از
سردی نفسهاشان
به کجا موهوم است آخرش پیدا نیست
میگریزم از غم و شادی
میپرم تا عمق آزادی و میگویم
بیا اینجا کنار ما
بنام
باز امشب خاطرم را کودکی زیبا مزین کرد
که میخندید کودک وار
در نگاهش خنده ای پنهان که میفرمود: من هستم
خردیم از خاطرم رد شد که او بودم
در حیاط خانه کودکی ام
یک پسر بچه زیرک دیدم
در تقلای رسیدن به دم گربه زرد.
یادم از انگورهای عسکری آمد
حیف دانستم نگویم تا چه حد خردم
همانجا بود منزلگاه و من این هدیه را
مستانه رد کردم
حال دیگر نیست در یادم جز
صدای وز وز
کالسکه دودی ها
.......
بسم هو
بسته ام پاي کبوتر بر دست
سمبل آزادي مظهر صلح و صفا
ريسمان بر دستم...
اين زبان الکن از بر شعر تو را مي خواند
ميپرم با آنها تا فراسوي زمان
از جهان سايه ها ميکنم خود را رها
تک درخت نارون همچنان آن بالاست* روي آن شيب بلند
و به افسوس و فغان ميگويد...خوش به حالت
که نکردي ريشه هايت در زمين جاري
ريسمان را بستم بر دستم محکمتر
و به فکر فردا
که پس پرده مشکين از ابر
چه کسي منتظر است؟؟؟

اندرین ظلمت شب مه آبی پیداست
و همه مردم شهر آمده اند
چه به ترس و چه به حرمت سر تعظیم همه
پایین است
و به رحمانیت حاکم عادل همه می اندیشند
باد سردی از میان میپیچد
حال دیگر اینجاجامه ای در بر نیست که مستور کنی قامت عریانت را
از میان آنها یک نفر سر رو به بالا دارد هیچ بیمی در دلش نیست
او کیست؟؟؟